|
"بسم رب الشهدا و صدیقین"
یاران چه غریبانه رفتند از این
خانه هم سوخته شمع ما هم سوخته
پروانه
و اینک وقت تنگ است و تا شهید آباد راهی نیست
امروز روز ملاقات است، ملاقات بابایم.
پدر جان سلام:
بابایم با توام دخترت سلامت می کند، از فراروی
دنیا به آن سوی ماوا در بهشتی زیبا
پدر جان ای تمام وجودم !
می خواهم سخن بگویم: با آنانیکه از این نعمت
بزرگ برخوردارند و قدرش را نمی دانند یا
فراموش کرده اند؛ با آنانیکه نام مقدس و بزرگ
پدر را فراموش کرده اند و به جای "پدر" پگ
نام او را صدا میزنند .
با شمایم! تویی که سالها در آغوش پر از مهر و
محبت پدر بزرگ شده ای و دست نوازشگر او مدام
بر سرت بوده؛ تویی که ارزش این آغوش گرم را
باید بدانی. دیدگانت را خوب بگشا و این شمع
روشن را در پیش چشمانت به خوبی بنگر.
میخواهم رازی را با تو بگویم اما می ترسم تحمل
شنیدنش را نداشته باشی ... بگویم ؟ حسرت گفتن
واژه ای را دارم.
حسرت گفتن واژه ای بر دلم مانده حتی برای یک
بار ...
کلمه ای که در اول دبستان آموختم ولی افسوس
یاد گرفتم که در خلوت تنهاییم آن واژه را
بگویم یا عصر روزهای پنج شنبه هر وقت که به
مزارش میروم و یا قاب عکسش را در بغل میگیرم.
حسرت گفتن یک بار بابا گفتن بر دلم مانده،
حسرت یک نگاه، حسرت یک آغوش گرم، حسرت یک بار
فقط یک بار دست در دست او گذاشتن و در کنار
ساحل زندگی قدم زدن ...
گاهی آنقدر دلم برایش تنگ می شود که می خواهم
مادر را به جای مادر، بابا صدا کنم و او را
سخت در آغوش بگیرم که تا شاید گرمی وجود او را
حس کنم. تا شاید اندکی از دلتنگی فراق گذشته
ام کم شود. دلم می خواهد فقط یک بار دست هایم
را در دست هایش بگیرد تا بتوانم سرم را بر
بازوان ستبر و پر مهرش گذارم و در آغوشش بگیرم
و نغمه های فراق چندین ساله ام را برای او
نجوا کنم .
از ناله های نیمه شب مادر برایش بگویم از
بیقراری طفولیتم از بیقراری نوجوانیم از بهانه
های بی اساس نیمه شب هایم که تنها بهایش دیدار
او بود و بس !
غم تنهایی سالیانی را برایش بگویم که صورتم را
با سیلی سرخ نگه داشتم.
دلم میخواهد به او بگویم و او بشنود که ای کاش
!!
فرشمان زمین بود و سقفمان آسمان و خداوند هر
آنچه داشتیم از ما می گرفت ولیک سایه و دست
نوازشگر پدر بر سر ما بود
ای کاش می دانستی پدر جان جهان بی تو برایم
چون قفسی است که در زمان دلتنگی ام میله های
آن آنچنان به من نزدیک می شوند و مرا در خود
می فشارد که گویی تنگی آن میله ها نزدیک است
روحم را از جسم ببرد
پدر جان!
نمی دانی چقدر سخت است هر گاه دختری را میبینم
که در آغوش پدر است و یا بی تابانه و مشتاقانه
به سوی او می شتابد و یا حتی در کنار او راه
می رود و با او سخن می گوید و می خندد دلم
تکان می خورد! و با خود می گویم کاش من هم
بابا داشتم!
پدر جان باز بر دلم مرحم می گذارم و درب عاطفه
را می بندم و با افتخار می گویم بابایم برای
آبیاری درخت تنومند اسلام رفته است برای یاری
حسین زمانش برای استجابت "هل من ناصرا ینصرنی
" پیر جمارانش... برای انکه من و تو و دیگران
بمانیم برای غیرت و ناموس دینی مان اما سخت تر
از ان می دانی چیست؟ آن چیزی که مرا رنج می
دهد و مرحمی هم ندارد....
وقتی به عکس قبل از شهادت تو و همسنگرانت می
نگرم جوانان رشید و برومند دیروز عاشق و مملو
از معنویت هر کدام ستاره ای در اسمان ولایت
پیر جماران...
به شما و ارزشهای دیروزتان و نجواهای شبانه
تان به شما و شفافی و زلالی راهتان به شما و
هم سوئی و هم رنگیتان به شما و صوت قران و
خطوط روشنتان به شما و خوانا بودن خطتان به
شما و حفظ بیت المال و لرزه بر اندام ... چون
مولا بر عقیل...
و اما امروز ...
چه بگویم بابا ؟ چه بگویم؟
آیا امروز تو بگو زخم های دل من جز به توکل
دارد؟
"خانم شیرین کام فرزند شهید بزرگوار شیرینکام" |